بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

عجب یادگاری شد!

سلام عزیز دلم   این روزا که در رحمت خدا به روی بنده هاش بازه شما هم برای آرامش مادر آیندت دعا می کنی؟   خیلی دلم می خواست الان اینجا بودی و با وجودت بهم آرامش می دادی   گل من , مامان باز پری نشده ! بازم تیروئیدم تنبل شد! حالم خوب شده بودا ! تقصیر استرس امتحاناس!   ماه مبارک خدا هم خیلی وقته شروع شده , دیگه کم کم از وجودش محروم می شیم   این روزا خیلی حال و حوصله ندارم! چقدر برای این دو سه ماه تعطیلی نقشه داشتم , ولی الان صبح که بیدار میشم میام روی مبل دراز میکشم , کم خونی کم بود تیروئیدم به جمع دلایل بی حالی و بی حوصلگیم اضافه شده!   زیاد نمی تونم س...
22 تير 1394

خط دوم کم رنگ...

سلام عزیزکم   باز من و غمگینانه هایم باز من و دلواپسی هایم باز من و دلتنگی هایم باز من و بغض و امید هایم باز منو آرزوهایم   دست نامرد بغض گلویم را فشار میدهد آبشار اشک از چشمان قرمزم جاری می شود پشت صفحه مانیتور پنهان می شوم ، همسرم ... نبیند !   عین دیوانه ها ... برای روز های نیامده برای سردرگمی های بی ایمانانه برای دست های بالانرفته برای گریه های نکرده ام گریه میکنم ... صدایم را خفه کرده ام ،همسرم... همسر مهربان دلواپسم ... نشنود!   زیر جزوه های امتحان امروزش شادی روز آخر امتحانات را جشن می گیرد ... شادی ش را نگیرم!   لحنم عوض می شود ...
31 خرداد 1394

امتحانات _ خرداد

سلام دختر گلم یا پسر گلم   این روزا سخت درگیر امتحاناتیم من و بابایی من تا 27م سه تا امتحان دیگه دارم   بابایی هم دیروز یکی داشته امروزم دومیشه، از امتحان دیروزش که خیلی ناراضی بود ان شاالله امروز رو خوب جواب بده ، باید 4 تا دیگه هم داشته باشه   خیلی دلم هواتو داره عزیزم   یه هفته ای هست که رضا کوچولو هم شیرازه ، از اون موقع دو سه بار بیشتر ندیدمش ، خیلی دوسش دارم ، وقتی بغلش میکنم آرامش عجیبی میگیرم ، هروقت توی بغلمه و می خواد گریه کنه یا صدا میده توی گوشش صلوات می فرستم آروم میشه یکم برمیگرده نگام میکنه بعدم سرشو می ذاره رو شونم دستای کوچولوشو توی سینش جمع میکنه و آروم می گ...
19 خرداد 1394

بعد از یک ماه ...

سلام عزیز دلم خوبی مامانی؟   منو ببخش از وقتی اومدیم توی خونه جدید نیومدم به وبت سر بزنم که دلیلشو قبلا گفتم عزیزم، اما یادت بودم ، الانم یاد گرفته بابایی گوشیشو مودم کنه که وصل بشیم به اینترنت   چند شبه بغیر از دو شب اخیر دارم خواب یه دختر کوچولو رو میبینم که تازه داره راه میوفته و دستشو میگیره به مبلا و راه میره آروم آروم و همش بهم نگاه میکنه   خصوصیات ظاهریش رو حتی تا لباسش یادمه , سفید و ریزه یکم صورتش تپلی ، موهای فرفری و بور ، تو خوابم خیلی دوسش دارم وقتی بیدار میشم دلم براش تنگ میشه!   اما خوابای سریالی اذیتم می کنن! این که هرشب خواب ببینم اجازه استراحت توی شب رو ازم می گیر...
31 ارديبهشت 1394

یه خونه دیگه ، بازم نزدیک مسجد :)

سلام عزیزم   اون خونه ای که برات تعریف کردمو یادته؟ بعد از یک هفته صاحب خونه اومد شیراز و گفت شاید خودم بخوام برم توی خونه و ما مجبور شدیم در کمتر از یک هفته دوباره بگردیم و یه خونه دیگه پیدا کنیم , 5 میلیون دیگه هم جور کردیم و یه خونه خیلی شیک تر که البته تلفن نداره چون نوسازه ، میترسم تا مدت زیادی نتونم وارد اینترنت بشم!   اون خونه دقیقا پشت ساختمونمون توی مجتمع مسجد داشتیم و برای همین دلم خیلی می سوخت فقط به همین دلیل ، البته گفتیم حتما مصلحتی بوده ، حالا این یکی خونه بین ما و مسجد فقط چنتا مغازه و ورودی یه پارکه من بخاطر مسجدش بیشتر عاشقش شدم اما راستش مامانی همسایمون که صاحب خونمون باشه خیلی حجابش بده ...
9 ارديبهشت 1394

سپر من ... سپر مهربان من ...

پسر جوانی با عجله و هلاک از گرما سریع گذشت و چیزی گفت؛ اول متوجه نشدم اما چند لحظه بعد یادم اومد چی گفته !   گرمت نیست واقعا؟؟   مشکل ما تو این دنیا اینه که یه حرفی تو ذهنمون میاد ؛ یه سوال! اونو میگیم و میریم! و دیگه دنبال جوابش نمیریم ؛ برای همین همیشه به همین شکل برامون می مونه!   خب بله، منم خیلی گرمم بود، چرا، داشتم میپختم توی اون چادر سیاه که حتی اگه خورشید ذره ای گرما به زمین بفرسته چادر من جذبش میکنه، چرا گرمم بود.   اما چرا هنوز مصرّم در پوشیدنش ؟   اولین دلیلم امر خدا در قرآن کریمه ، و امر امر خداست حتی اگر الان دلیلشو ندونم.که میدونم .   ...
1 ارديبهشت 1394

بالاخره خونه پیدا کردیم :)

سلام عزیز دلم خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   من عالیممممممممممممممم , قربون خدا برم ، هرچی ما بی معرفتی می کنیم و بندگیشو نمیکنیم اون خدایی می کنه   امشب با بابایی و مادر جون رفتیم دنبال خونه ، یه آپارتمان دو خوابه پسندیدیم البته 5میلیون گذاشتیم روی پولمون ،  طبقه 6م هست و از بالا هر پنجره ای رو به پارک باز می شه خیلی خوشحالم ، تازه اتاق دومیش رنگش صورتیه و حتی لوسترشم کودکانس! اتاقتون آمادس گل مامان   توکل به خدا همین روزا و احتمالا تا آخر هفته می ریم تا برای زندگیمون آمادش کنیم ، و بقیش دیگه با باباییتون   ان شاالله که اونجا هم مثل اینجا دلمون خوش باشه و مشکلی پیش نیاد &nb...
29 فروردين 1394

برای ایمانمون دعا کن

بنام خالق بخشنده مهربان   سلام فرشته کوچولو   این روزا خیلی سرمون شلوغه ، دلم لک زده برای خواب ظهر!   کم کم موعد تخلیه خونه می رسه ، تصمیم گرفتیم اجاره ندیم و صاحب خونه به اجارش احتیاج داره ، یه مقدار جور کردیم و گذاشتیم روی پولمون اما با همینم خونه گیرمون نیومده هنوز! حدود دو هفتس داریم می گردیم ، امروز صبحم با مامان رفتیم گشتیم یه خونه قدیمی با دوتا اتاق کوچولو یه سالن 3در3 یه اشپزخونه خیلی کوچیک شاید نصف آشپزخونه الانمون میدادن 45!!!   بازم باید بگردیم   برامون دعا کن عزیزم ، برای ایمانمون ...
26 فروردين 1394

بدون عنوان

سلام مامانی چطوری؟؟   امروز خجسته سالروز میلاد با سعادت حضرت مادر سلام الله علیهاست   و البته روز زن روز کادو های خوب خوووووووووووب   البته من کادومو دیروز گرفتم دیروز همراه باباییتون رفتیم به کتاب فروشی مطهری و بابایی به انتخاب خودم برام چنتا کتاب ارزشمند گرفتن که حتما عکساشونو برات می ذارم   امروز تا یکی دو ساعت بعد از اذان مغرب مهمون داشتیم ، عموهای بابایی از تهران تشریف آورده بودن البته خانواده هاشون نبودن ، و عمه مریم جون عزیز، پدر جونم البته بودن ، مادر جونم جاشون سبز بود که چند روزیه همراه عمه مرضیه (عمه جناب عالی ) رفتن قم   البته مهمون حبیب خداس...
21 فروردين 1394